اسباب کشی

با سلام.

بدین وسیله گواهی می گردد که این جانب MED ملقب به مهدی بدون هیچ دلیل خاصی و بنا به میل شخصی به مکان جدید خودم اسباب کشی کرده ام.

www.med55.blogspot.com

این انتقال به درخواست خودم انجام شده است و هیچگونه طلبی از هیچکس در این مورد ندارم.

همین دیگه ...

  
نویسنده : Med ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ،۱۳۸٦


سفر به هجده سالگی

  • خوب. فریدون تنکابنی یک کتاب کوچکی داره به نام "سفر به بیست و دو سالگی" که شرح ماجرایی اه از خودش و پسرخاله اش – اگه حافظه سابقا مثال زدنی کپک زده ام درست یاری کنه - که با دوچرخه میرن دریا و ماجراها و ... بماند. بیشتر از موضوع کتاب که خیلی هم معروف نیست ، عنوانش همیشه تو یادم مونده.

  •  

  • از تنکابنی یادداشتهای شهر شلوغش رو دارم که دو هزار و پونصد بار خوندمش و تصویرش با سبیلهای گورکی وار توی پس زمینه ذهنمه. و اینکه دستهای سنگینی داشته که می زده توی گوش بچه ها. از یه معلم ادبیات بعیده البته. این از اون حرفهاییه که توی جدلهای سال 58 و 59 کانون نویسندگان و درگیری گروه 5 نفره رفقا – همراهان به آذین – با هیات مدیره کانون – شاملویی ها و طیف اکثریت کانون مطرح می شد.

  •  

  • ولش کن. توی این مملکت بخوای بری دستشویی – گلاب به روتون - باید نظرات سیاسی تو با ده نفر درمیون بگذاری. ادبیات صرف از اون رویاهای تعبیر نشدنیه. ربطی به چپ و لیبرال نداره.

  •  

  • حالا غرض از این روده درازی ها چیه؟ خلاصه داشتم در مورد عنوان این مطلب توضیح می دادم که همچی یه دفعه مثل قارچ از کله من نروییده. یه همچین پس زمینه ای داشته. یعنی تا شما می گی "ث" ما تا "ثریا" دو رشته کابل فیبرنوری می کشیم و تست می کنیم و Q.C. هم می کنیم و تحویل دستگاه نظارت می دیم.

  •  

  • خوب. امروز – یعنی دیروز 10 اسفند – تولد مبارک این سرکار علیه آبجی خانم کوچک ما بود. زنگ زدیم خونه و عرض تبریک و گفتند که آبجی بزرگ ؛ بانو با ابوی رفتن برای خرید پیتزا... کلاس دارن دیگه.

  •  

  • بعد گفتم آبجی روز مهمیه. گفت آره از فردا خودم می تونم از دفترچه حساب پس اندازم پول بگیرم و نیاز به وکیل ندارم.

  •  

  • اینو که گفت منو برد به هجده سالگی خودم. ترم اول مهندسی و چه فکرایی. گرچه از همون ترم اول ، خشت درس نخوندنم توی دانشگاه گذاشته شد و کمیته علمی و واحد فرهنگی جهاد و کلوپ فیلم خیابون سلسبیل – که نمی دونم هنوز هست یا نه؟ - و جلسات نقد فیلم واحد فیلم انجمن مهندسی و ... بماند.

  •  

  • می شستیم و در مورد فیلمهایی که ندیده بودیم نظر می دادیم و ...

  •  

  • جدا توی دانشکده توی یه حالت خلسه و لذت خاصی بودم فازغ از منازعات سخت زندگی – که بیشتر پابند هاییه که خودم برای خودم درست کردم.

  • ولی امشب شب خوش یمنی هم بود. نشستم خیلی صریح با رییسم در مورد برنامه های آتی زندگی ام و قصد تغییر وضعیتم و اینکه نمی خوام این سیستم کاری رو ادامه بدهم صحبت کردم.  با وجود مستی ، منطقی صحبت کرد که یه خورده عجیب بود.
  •  بی نهایت خسته شدم. از خودم و از کارم و از زندگی. دور و برم پرن از بچه هایی که با حسرت به جایگاهی که دارم – و با چنگ و دندون بدستش آوردم – نگاه می کنن و برای خودم کاملا بی ارزش شده. اینم از اون جوکهای زندگیه ...  
  • دلم برای زندگی کردن تنگ شده. برای بی دغدغه کتاب خوندن. برای بی خیال فیلم دیدن. برای گپ و بحث و توی سر و کله رفقام زدن. برای نشستن توی راهرو خونه و گوش دادن به جر و بحث خواهرهام در مورد همه چیز ، برای راه رفتن دزدکی توی کوچه های کوثر ...  
  • سال 86 سال خوبی خواهد بود؟ باید تلاش کرد ...

  
نویسنده : Med ; ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٥


ترانه ....

تا تو با منی زمانه با من است
        بخت و کام جاودانه با من است
تو بهار دلکشی و من چو باغ
       شور و شوق صد جوانه با من است
 یاد دلنشینت ای امید جان
       هر کجا روم روانه با من است
ناز نوشخند صبح اگر توراست
       شور گریه ی شبانه با من است
 برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست
       رقص و مستی و ترانه با من است
 گفتمش مراد من به خنده گفت
         لابه از تو و بهانه با من است
 گفتمش من آن سمند سرکشم
         خنده زد که تازیانه با من است
 هر کسش گرفته دامن نیاز
          ناز چشمش این میانه با من است
 خواب نازت ای پری ز سر پرید
          شب خوشت که شب فسانه با من است

ه.ا.سایه

  
نویسنده : Med ; ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٥


زندگی در شبی از شبهای زمستانی گرم عسلویه ...

زندگی رسم خوشایندی است ...

  
نویسنده : Med ; ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ،۱۳۸٥


 

عرض کنم که بی توضیح این مطلبو بخونین :

مخارج سفرهای آقای خاتمی

 

دو سه روز پیش یکی از دوستان sms زد که در سایتی نوشته اند خاتمی به اطرافیانش سپرده که بگویند مخارج سفرهایش توسط رهبری پرداخت می شود! خیلی توجهم را جلب نکرد. نمی دانم چرا فکرکردم از الهامات خانم رجبی است که چون خیلی بیش از حد دروغ و توهین می نویسد و برای همه می نویسد، کسی نیاز به پاسخگوئی به آن نوشته ها را حس نمی کند. در سایت گردی شبانه دیدم خبر در سایت الف آمده که معمولاً آقای احمد توکلی روش و منش خبرسازی و دورغ پردازی ندارد. آنهائی هم که فیلترشکن دارند گفتند بازتابِ نیمه مرحوم هم آن را گذاشته است. تردیدی در دروغ بودن خبر نداشتم؛ ولی به نظر می رسید که به خاطر احترام سایت الف و بازتاب باید به آن پاسخ داد. می دانستم دروغ است چون من سال هاست شاهد آنم که آقای خاتمی هیچ وقت از رهبری مایه نمی گذارد؛ چه در دوران ریاست جمهوری و چه در بعد از آن. مثلاً تا به حال حتی در هیچ جا نگفته که بعد از ریاست جمهوری به صورت مستمر با رهبری دیدار داشته است و در همه ی مسائل گفت و گو می کند. اتفاقاً دیروز ۳ تا جلسه ی متفاوت با آقای خاتمی داشتم. در هر سه جلسه با همکارانش صحبت می کرد که چرا کسی این دروغ بزرگ را تکذیب نمی کند؟ می دانستم که خرج سفر جلساتی که شرکت کرده را میزبانانش می دهند. شخصیت های بزرگ سیاسی دنیا، حتی در اندازه ی کلینتون که رئیس جمهور آمریکا بوده، برای سخنرانی هایشان پول می گیرند. حالا خاتمی که نه پول می گیرد و میزبانانش نیز خرج سفرش را می دهند، چرا باید با این دروغ بزرگ مواجه شود؟ دیروز در جلسه ای که شاهد این بگو مگوها و حرص و جوش خوردن های آقای خاتمی بودم، به ذهنم رسید که خاتمی تنها شخصیت سابقی است که دنیا پس از پایان مسئولیتش بیش از دوران مسئولیتش به او احترام می گذارد و به سخنش گوش می دهد و نیز خاتمی در دوران پس از مسئولیتش شاید بیش از دوران مسئولیتش از منافع ملی کشور حمایت می کند. آیا خرج سفرهای تاریخی او که میزبانانش می دهند، باید مورد سؤال قرار گیرد؟! اگر این سؤال ها در خارج ترجمه شود و اگر فکر کنند کسانی که این سؤالات را طرح می کنند واقعاً نمایندگان ملت ایران هستند، چه تصوری از این ملت پرآوازه و پرتاریخ خواهند داشت؟! اگر خاتمی در سخنانش ادبیاتی به کار می برد که هزینه هایش را ملت ایران می دادند، هزینه ی سفرش از بیت المال پرداخت نمی شد؟!

به نقل از سایت ابطحی  که همیشه جز اولین صفحاتیه که می خونم.

  
نویسنده : Med ; ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٥


 

این وبلاگ ما هم عادت کرده که بی مطلبی و بی کامنتی.

اما کم کمک با بازگشت من به دنیای مدرن شاید یه خورده از این وضعیت در بیاد.

چطوره برای اینکه نشون بدم خیلی تو باغم در مورد انرژی هسته ای اظهار کنم؟

خیلی خوب. همین صنعت گاز و پتروشیمی هم از سر ما زیادیه.

در مجموع این سال سوم کار ما در صنعت عظما داره با پایانش نزدیک می شه و ...

  
نویسنده : Med ; ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٥


 

وقت موجود نمی باشد برای نوشتن

  
نویسنده : Med ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٥


اکانت شبانه و باقی قضايا

یک اکانت شبانه ای - وان گرفتم. و نشستم به کاری که ۲-۳ ساله ازش دور موندم یعنی وبلاگ نویسی بدون فکر.

البته این قسمت دومش یعنی بدون فکر کار کردنو تمام عمرم انجام دادم  و راضی هم هستم اما وبلاگ نویسی بود که بساطش یه مدتی جمع شده بود.

بگذریم. این عکسهای ۲ / ۳ هم حکایتی داره. یکیشون الان آمده بک گراند سیستم شده و ...

خلاصه اینجوریاس ...

  
نویسنده : Med ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٥


بازم دل ۶۴۰۰

غرض از مزاحمت این بود که سلامی و علیکی و اینکه اکانت شبانه ما وصل شد. ولی خوب این مردم که صبر ندارن می رن می گیرن می خوابن.

بگذریم. امشب والنتاین اه و خوب نمی شه دعوا کرد. باید گذاشت روزش تموم بشه.

می گم این روزهای مناسبت خارجی هم مثل روزهای مناسبت مذهبی ما از نیمه شب شروع می شه و تا اذون ظهر ؟؟ ادامه داره یا نه؟

آخه مثلا ظهر عاشورا بساط عزاداری جمعه و تلویزیون موزیک می گذاره گفتم شاید اینطوریه.

خوب حالا.

دیگه از چی بنویسم که بترکه این وبلاگ ...

  
نویسنده : Med ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٥


دوست من دل ۶۴۰۰

اولین یادداشت از عسلویه با دوست جدیدم.

گرچه فعلا کار کردن باهاش کمی برام سخته. اما بخاطر خیلی چیزایی که توش ریختم خیلی بهش وابسته شدم.

از جمله عکسهای روز ۳/۲/۸۵ ...

  
نویسنده : Med ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٥


 

اولین مطلب با دوست جدیدم. 

دل اینسپیرون ۶۴۰۰ ...

بالاخره یک لپ تاپ خریدم. 

  
نویسنده : Med ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٥


يک مطلب کوتاه ديگر برای بهمن ماه ...

نمی دونم چی بنویسم جز اینکه ۶ روزه مشهدم و فردا می خوام برگردم عسلویه ...

  
نویسنده : Med ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٥


یادداشتی برای بهمن ۸۵

اولا می دونه که من خیلی بندرت می نویسم. جهت اطلاع جناب غزمر.

دوما من خیلی دوست داشتم آلمانی بلد بودم چون کنارم یه آلمانی نشسته که با رفیقش حرف می زنه و می خوام بدونم چی میگه.

سوما خسته درب و داغون و بی حوصله ام و بازم می نویسم برای ثبت این روزهای مزخرف و سگدو زدن برای تموم شدن پروژه ای که اونقدر گند اجرا شده که سگدو زدنهای ما هیچ اثری توش نداره...

اما بهرحال بیماری ایه این وجدان کاری.

راستی تولدم مبارک. تنها نقطه روشن دی ماه بود اون روز خوب ...

  
نویسنده : Med ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٥


زنده باد دانشگاه

بچه های امیرکبیر خدمت جناب آقای چی توز رسیدن و این باعث خشنودیه. حتی برای من بریده از سیاست و بریده از مردم و دور از همه توی این بر بیابون و لای این کابلها و استراکچرها و پایپ رکها.

به سهم خودم دست مریزاد می گم به بچه های همیشه خط مقدم پلی تکنیک ...

  
نویسنده : Med ; ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٥


۵۰ روز بعد

عرض کنم که بعد از ۵۰ روز اومدم بگم که ...

خوب حالا یکی نیست بگه تو که حرفاتو داری توی مسنجر می زنی ؛ اینجا هم که نمی شه نوشت. پس اصلا چرا وبلاگ می نویسی؟

واقعا که!

  
نویسنده : Med ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٥